یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
قصه اى که دروغ بود

وقتى که خیلى بچه بودم، پدرم قصه ملک جمشید را برایم تعریف کرد. بعضى از قسمت هایش یادم رفته که سعى کرده ام با تخیل بزرگسالانه ام پرش کنم. به هر حال، این قصه اى است که براى پسرم تعریف کردم و البته از آن چیزى سر در نیاورد چون شش ماه اش بود و نمى توانست حرف بزند، «بر و بر» به سقف نگاه کرد. امیدوارم وقتى شما آن را مى خوانید «بر و بر» به سقف نگاه نکنید: «یکى بود یکى نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک پادشاهى بود که سه تا پسر داشت. پسر اول و پسر دوم، اسم شان اصلاً مهم نیست اما پسر سوم اش جمشید بود و چون آخر قصه باید جانشین پدر بشود، صداش مى زدند ملک جمشید! پادشاه، یک درخت سیب هم داشت که سیب هاى طلایى مى داد که خزانه اش را با آن سیب ها پر کرده بود. یک روز به پادشاه خبر دادند که چه نشستى که دارند سیب هاى درخت ات را غارت مى کنند. پادشاه خیلى عصبانى شد و دستور داد نگهبانى را که خبر آورده بود تا سینه توى خاک بکارند تا سال بعد، سیب طلایى بدهد! بعد پسر بزرگش را صدا کرد و دستور داد تا آن دزد نابکار را، از کرده اش پشیمان کند. پسر بزرگ رفت و برنگشت؛ چون دزد سیب ها که یک دیو بدهیبت بود دختر بزرگش را - که بر خلاف خودش خیلى زیبا بود- به عقد پسر بزرگ پادشاه درآورده بود. پادشاه، پسر دومش را فرستاد و پسر دوم هم با دختر دوم دیو ازدواج کرد. پادشاه دید اى دل غافل، سیب هایش دارند از دست مى روند حالا گور باباى پسرهاش! [اخطار! اینجاى قصه کمى بدآموزى دارد‎/مؤلف] فرستاد دنبال ملک جمشید. گفت: «پسر جان! خودت بهتر مى دانى که طلا از فرزند مهم تر است. پس اگر خواستى دست خالى برگردى، خودت، سر خودت را ببر و توى سینى زرین بیار خدمت ما، تا ما کمى گریه کنیم!» فکر مى کنید ملک جمشید چه کار کرد رفت دنبال دزد سیب ها سرش را برید و توى سینى زرین آورد خدمت پدرش خیر! [شما هیچ امتیازى نگرفتید و بازنده این مسابقه هستید!] ملک جمشید با دربارى ها زد و بند کرد، پدر را از پادشاهى برکنار کرد و یک پیمان صلح هم با دیو بست و پدرش را هم تبعید کرد به قصر دیو تا با دیدن سیب هاى طلایى که به آن قصر مى بردند، حرص اش دربیاید. برادرهایش هم در نهایت خوشى و خرمى، تا آخر عمر در قصر دیو زندگى کردند. آن نگهبانى هم که به دستور پادشاه سابق، توى باغ، کاشته شده بود سیب طلایى نیاورد و تصمیم گرفت بلبل شود. پر زد و رفت توى جنگل هاى سیام، تبدیل به بلبل سخن گو شد. بالا رفتیم ماست بود، پائین آمدیم دوغ بود. قصه ما دروغ بود!» ببینید! یک دفعه به سقف نگاه نکنید!

 
comment نظرات ()